Skip to main content
۱۸ بازدید

خسته ام.....حرف دل...

از هر غروب رفته ی دلگیر خسته ام
از اشک و آه و ناله ی شبگیر خسته ام

از لحن سرد مردم بیمار و دل مریض
از بوق و های و هوی و از آژیر خسته ام

از تیک و تاک ساعت شماطه دار قرن
از این گذشته، کلا از تقدیر خسته ام

صد بار پشتم را به خنجر کرده ام بس است
"دارم" بزن رفیق که از شمشیر خسته ام

هرکس که آمد نقش خود را خوب بازی کرد
حالا مرا ببین که از تصویر خسته ام

این صحن زندگی ست، آه ،یا صحنه های جنگ
دارم که آه می کشم از تیر خسته ام

من را زدی در خود شکستی ام، سرت درست
من خرده شیشه دارم از تکثیر خسته ام

یک ذره گر داری خجالتی بکش رفیق
از بس که دیگر من کشیدم تیر، خسته ام

من را رها کن بر لب یک پرتگاه دور
از جمع مشتی آدم درگیر خسته ام

علاف لاف هایتان دیگر نمی شوم
یعنی نه از تکبیر، از تزویر خسته ام

از من مپرس مدت دلخستگی ام را
من از ازل، از کودکی، از دیر، خسته ام