Skip to main content
۱۰ بازدید

شمع و پروانه-1

امپرور
منتشر شده در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۳۹۶

متن شعر:

کسی گفت پروانه را کای حقیر---برو دوستی در خور خویش گیر
رهی رو که بینی طریق رجا---تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟
سمندر نه‌ای گرد آتش مگرد---که مردانگی باید آنگه نبرد
ز خورشید پنهان شود موش کور---که جهل است با آهنین پنجه روز
کسی را که دانی که خصم تو اوست---نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را کس نگوید نکو می‌کنی---که جان در سر کار او می‌کنی
گدایی که از پادشه خواست دخت---قفا خورد و سودای بیهوده پخت
کجا در حساب آرد او چون تو دوست---که روی ملوک و سلاطین در اوست؟
مپندار کو در چنان مجلسی---مدارا کند با چو تو مفلسی
وگر با همه خلق نرمی کند---تو بیچاره‌ای با تو گرمی کند
نگه کن که پروانهٔ سوزناک---چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟
مرا چون خلیل آتشی در دل است---که پنداری این شعله بر من گل است
نه دل دامن دلستان می‌کشد---که مهرش گریبان جان می‌کشد
نه خود را بر آتش بخود می‌زنم---که زنجیر شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم که سوخت---نه این دم که آتش به من درفروخت
نه آن می‌کند یار در شاهدی---که با او توان گفتن از زاهدی
که عیبم کند بر تولای دوست؟---که من راضیم کشته در پای دوست
مرا بر تلف حرص دانی چراست؟---چو او هست اگر من نباشم رواست
بسوزم که یار پسندیده اوست---که در وی سرایت کند سوز دوست
مرا چند گویی که در خورد خویش---حریفی بدست آر همدرد خویش
بدان ماند اندرز شوریده حال---که گویی به کژدم گزیده منال
یکی را نصیحت مگو ای شگفت---که دانی که در وی نخواهد گرفت
ز کف رفته بیچاره‌ای را لگام---نگویند کاهسته را ای غلام
چه نغز آمد این نکته در سندباد---که عشق آتش است ای پسر پند، باد
به باد آتش تیز برتر شود---پلنگ از زدن کینه ورتر شود
چو نیکت بدیدم بدی می‌کنی---که رویم فرا چون خودی می‌کنی
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار---که با چون خودی گم کنی روزگار
پی چون خودی خودپرستان روند---به کوی خطرناک مستان روند
من اول که این کار سر داشتم---دل از سر به یک بار برداشتم
سر انداز در عاشقی صادق است---که بد زهره بر خویشتن عاشق است
اجل ناگهی در کمینم کشد---همان به که آن نازنینم کشد
چو بی شک نبشته‌ست بر سر هلاک---به دست دلارام خوشتر هلاک
نه روزی به بیچارگی جان دهی؟---پس آن به که در پای جانان دهی (سعدی-بوستان)