Skip to main content
۰ بازدید

قسمت هجدهم رمان

منتشر شده توسط Airax در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۹۵

سپی:آیدا!!
من:چیـــه؟!
سپی:مسخرشو درآوردی!!خب یه لباسی انتخاب کن دیگه!
من:آخــه شاسکول،منگول،گاگول،من اگه میتونستم یه لباس خوب انتخاب کنم که به تو نمیگفتم بیای!تو تجربه ی این جور مهمونیا رو داری میدونی باید چی پوشید!اگه به من بود که همون لباس خواب خرسی آبیـَـمو میپوشیدم!
سپی:پس وقتی میگم اینو بخر باید بگی چشم!!
من:اهه…عجب گیری کردیما!باشه!
دلسا وامیر که رفته بودن اون قسمت پاساژ اومدن پیشمون.
امیر:چی شد انتخاب کردین؟
سپیده:اه…امیر تو یه چیزی بهش بگو!هر چی من میگم خوبه ازش ایراد میگیره!
دلسا:سپیده تو خودت تو این مهمونی نیستی؟
سپی:نه بابا!خانواده ی ما دوستای خانودگی آیدا اینان!!این مهمونی
فقط واسه فامیلاست!!
امیر:میگم آیدا اون لباس سبزه چه طوره؟؟
نگاهم رو به لباسی که امیر بهش اشاره میکرد دوختم.
یه دکلته ی سبز بود.سبز تیره.درست همرنگ چشمام.بالا تنش سبزتیره بود و دامنش یه درجه روشن تر بود.روی قسمت بازو هاش ازپارچه ی دامنش یه بند خوشگل درست کرده بودن که دقیقا روی بازوها میوفتاد!چیزی که خیلی اشرافی کرده بودش رگه های طلایی رنگی بود که توی لباس به کار رفته بود.
سپیده جیـــ ـــغ بلندی زد وگفت:عــــ ـالیه! به خدا اگه اینم نخری خودم خفت میکنم!!
بلند خندیدم و گفتم: نه نترس!از این یکی خوشم اومد!بریم بخریمش!
سپیده نفس عمیقی کشید وگفت:الهی پیرشی امیر!منونجات دادی!الهی دست بزنی به آشغال طلا شه!
دلسا خندید و گفت:سپی جونم گند نزن توضرب المثل!!
سپیده هم که فهمیده بود چی گفته خندید وگفت:بیخی آجی!!
با خنده و شوخی رفتیم تو مغازه.به فروشنده گفتم:خانوم از اون لباس سبزه سایز منو میشه بیارید؟؟
خانمه لبخندی زد و گفت:عزیزم اون لباس تک سازه!ولی…فکر میکنم اندازه ی شما باشه!
رفت تا لباس رو بیاره!!
دلسا گفت:میگم آیدا کفش ستش رو هم بگیر!
چشمامو چپول کردم وگفتم :خوب شدگفتی!آخه نخود مغز فکرکردی من تویه همچین مهمونی با دمپایی لا انگشتی میگردم یا جوراب پلنگ صورتی؟؟!!خو کفش باس بگیرم دیگه!انیــــشتن!!