Skip to main content
۳ بازدید

شمع و پروانه-2

امپرور(رد دنبال نزنید اگه زیاد آف بودم)
منتشر شده در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۳۹۶

متن شعر:

شبی یاد دارم که چشمم نخفت---شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست---تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من---برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می‌رود---چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد---فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست---که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام---من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت---مرا بین که از پای تا سر بسوخت
(مبین تابش و مجلس افروزیم---تپش بین و سیلاب دلسوزیم
چو سعدی که بیرونش افروختست---ورش اندرون بنگری سوختست)
همه شب در این گفت و گو بود شمع---به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای---که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر---همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن---به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست---قل الحمدللّه که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض---چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ---وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار---وگر می‌روی تن به طوفان سپار (سعدی-بوستان)

دو بیتی که داخل پرانتز گذاشتم تو بیشتر نسخه های بوستان نیست