Skip to main content
۰ بازدید

من معمولی نبودم85

A
منتشر شده در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۹۶

خیلی بلند بود...نشستم روی نرده ها و  ب گذشته فکر کردم..چقدر اومید داشتم ک فرار کنم...چقدر امید داشتم ک زندن...هدف داشتم...ولی الان...هیچی.. فقط زندم...اولین باری ک خواستم فرار کنم بن منو گرف...یادمه از بالکن اون خونه هی خودمو پرت می کردم پایین تا بمیرم..ولی خب...من نمیمیرم...اونجا همش برفی بود...ولی اینجا پاییزیه..زمین پر از برگه....درختا برگ ندارن...هوا سرده ولی هنوز زمستونی نیست...انگاری زمان اینجا متوقف شده...مگه چقدر از خونه قبلی دور شدیم؟ها؟
صدای در توجه مو ب خودش جلب کرد...از بالکن بقلی بود...فک کنم ناربلا بهوش اومده بود.....از روی نرده ها اومم پایین و بالکن بقلی نگاه کردم...

چییببیییییییییییی!!!!!!!؟؟نهههههه!!!انتونییی رو با یه تیشرت سبز و گرمکن مشکی دیدم... بالکن هامون تقریبا یکیه...چییی مگه اتاق بقلی واسه ناربلا نبود؟ها؟خیلی شکه شدم... و سعی کردم خیلی اروم برم سمت در و موفق هم شدم....هاهاها...فرار کردم..سرم پایین بود و داشتم زیر زیر زیزکی میخندیدم....
-ناربل...
سریع سرمو بردم بالا و نگاش کردم...اونم از دیدن من شکه شده بود..