Skip to main content
۴ بازدید

رمان فرد مخالف من قسمت سوم (توجه این عکسنوشته برای من نیست)

.....
منتشر شده در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۹۶

قرار بود فردا ساعت ۹ صبح جلوی کمپانی باشیم...اسم گروهمون هم گزاشتیم دابل دبلیو ..صبح که از خواب بیدار شدم شلوار مشکی و تاب سفید از این بلندا که مدل پسرونه هستش و روش طرح هادی مشکی بود پوشیدم...آرایش ملایمی کردم و موهای قهوه این رو که خدادادی توش رگه هاب طلایی داشت باز گذاشتم...سوال ماشینم شدم و رفتم سمت کمپانی....دم در بچه ها رو دیدم که وایساده بودن و منتظر من بودن...رفتم نزدیکشون وسلام بلندی دادم...شین وو اومد نزدیک و خواست بزنه توسرم که قبل از اینکه اون دستش بلند من زدم توسرش..گفتم..کی میخوای ای عادتت رو ترک کنی بستت نیست انقد خواستی تو سری بزنی به من اما خوردی؟
..باشه بابا حالا چرا میزنی؟
..آخه دلم به حالت می‌سوزه بدبخت بیچاره حیوونکی گناه داری بچه و..
...دیرمون شد
با صدای ایمان به خودمون اومدیم...خنده ای کردیم و به خودمون اومدیم...رفتیم داخل بعد یک عالمه گشتن و غنی سازی اتم توسط مسئولین جایی که باید می‌رفتیم رو پیدا کردیم.. وقتی رفتیم داخل گروه اکسو و یک نفر دیگه اونجا بودن...اون نفر مجهول گفت..
..سلام من آقای لی هستم مدیر برنامه گروه شما و گروه اکسو...خب فکر کنم شما اکسو رو بشناسید...
من تند تند به فارسی شروع کردم حرف زدن...
دیگه کل جهان اکسو رو میشناسم والا مادربزرگ خدابیامرز من هم ۱۰سال پیش میگفتش خدا به من وحی کرده چند سال دیگه قرارهای یک گروه خو انندگی به اسم اکسو بیادمن با آهنگای اکسو قرارهای خیلی حال کنم ... خدا به من عمر بده که بتونم آهنگاشون رو گوش بکنم...والا چی بگ ....
خواستم ادامه حمام روبگم کهمتوجه شدم به غیر از اکیپمون بقیه داشتن با تعجب نگام می‌کنن ...آخه اونا عادت داشتن...
آقای لی...شما کجایی هستید؟
من به فارسی..به شما ربطی داره؟
اون بیول که چند تا دونه بهش چیز میز فارسی از جمله همین روبهش یاد داده بودم گفت..خفه شو
بعد روبه آقای لی گفت..ایشون
نداشتم ادامه حرفش روبگه و به انگلیسی گفتم...به نام خدا اینجانب با اسم ترلان و فامیلی اسماعیلی فرزند علی اسماعیلی و کیم هه می ثمره عشق این دونفر هستم..
آقای لی با تعجب داشت نگام می‌کرد بقیه هم درسعی داشتن جلوی خندشون...روبه آقای لی گفتم...
چیه نکنه میخواید بگید مدیر برنامه اید و انگلیسی بلد نیستید؟
با این حرفم دیگه کسی نتونست جلوی خودش رو بگیره و آقای لی در حالی که صورتش از خشم قرمز شده بود رفت بیرون..بکهیون بلند شد..

گزارش تخلف