Skip to main content
۲۹ بازدید

داستان عشق من جوجه اردک زیبا قسمت ۵۸

ronita
منتشر شده در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

جنبه داری بخون
نگاهم به آسمون و برفها بود، که یاکی گفت:
حالت خوبه؟
*سرمو روی سینه اش گذاشتم و گفتم، هیچوقت به این خوبی نبودم.
*لبخندی زد و گفت: شاید وسط آسمون جای مناسبی نباشه اما نمیدونم وقتی پامون به زمین برسه، دوباره چه اتفاقاتی ممکنه بیوفته، ...ناکا! با من ازدواج میکنی؟!
*سرمو بالا گرفتم، و توی چشمهاش نگاه کردم،
حس کردم دیگه نمیتونم، چشمهامو روی این چشمها ببندم
-n- آره
-y-نگران نباش، حتما راهی برای باطل کردن طلسمت پیدا میکنم
-n- تا وقتی تو کنارم باشی ،نگران هیچی نیستم.،
ولی اگه شیطان شدم، یاکی ...ازت میخوام تو منو بُکشی!
-y-ناکا!
- n-خواهش میکنم، نمیخوام گناهکار زندگی کنم
-y- اینطور نمیشه، قسم میخورم
*یاکی ، بالهاشو عقب برد و روی تپه ای از گلهای بهاری پایین اومدیم
-y- اینجا کسی نمیتونه پیدامون کنه
- n- حتی رای؟!
-y- اینجا تنها جاییه که ما نمیتونیم حضور همدیگه رو حس کنیم
- n- اینجا کجاست؟! چرا تو این فصل پر از گله؟
- y- تپه نفرین...شنیدم خدای تاریکی تو همین تپه روی رای نفرین گذاشته!...بقیه هم از اومدن به اینجا واهمه دارن
-n- نفرین؟!!تپه ای به این قشنگی؟!
* عقب رفتم وبه یاکی و بالهاش خیره شدم، دستمو دراز کردم و نزدیک یکی از بالهاش بردم ،
که دیدم سرشو برگردوند،
با تردید پرهاشو، نوازش کردم،
اما وقتی صدای آخشو شنیدم، دستمو سریع عقب کشیدم
-n- وقتی دست میزنم درد میگیره؟!
-y- چیزی نیست
*بعد دستشو سمتم اورد و گفت: همراهم بیا،
*دستشو گرفتم,
و دنبالش راه افتادم،تا خانه ای زیبا، و رویایی رو که کاملا سنتی ساخته شده بود دیدم ،
با تعجب از یاکی‌ پرسیدم، تو خیلی به اینجا میای؟
-y- تا قبل اینکه اون اتفاق برات بیوفته ،آره...اگه اون روز اینجا نبودم گارا رو حس میکردم،
و مانعش میشدم،
...یهو پاهام سست شدن و روی زمین افتادم،
یاکی سمتم دوید و روی دستاش بلندم کرد؛
-y- مطمئنم خیلی خسته شدی، میبرمت داخل استراحت کنی،
*وقتی داخل رفتیم منو به اتاقی برد و روی تخت خوابوند،
چشمهامو بستم، و بدنمو در اختیارش گذاشتم،
کمی کنارم نشست،
و بعد از اینکه لباسهای خودشو در اورد، خیلی آهسته مشغول بیرون اوردن لباسهام شد،
تا دستشو روی پیشونیم حس کردم، که موهامو کنار داد، و پبشونیمو بوسید،
حس کردم که ضربان قلبم شدیدتر شد، دستمو روی سینه ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...
ادامه دارد

گزارش تخلف