Skip to main content
۲ بازدید

داستان حافظه فصل اول قسمت۲

♠️♥️JOKER♦️♣️
منتشر شده در تاریخ ۷ آبان ۱۳۹۵

مردم دور‌ خونمون جمع شده بودن نزدیکتر دیدم روی چند نفر پارچ رفتم نزدیکتر دیدم روی چند نفر پارچه سفید کشیده بودند و داشتن میبردنشون، همین جوری داشتم به منظره روبه روم با بهت نگاه میکردم که توجهم به خانم گزارشگری که جلوی دوربین وایساده بود و صحبت میکرد جلب شد
خانم گزارشگر: خودکشی خانوادگی ، پلیس بین الملل معروف یئو هوانگ جین و خانواده ایشان در اتش سوزی جان دادن هنوز جسد فرزند دوم خانواده پیدا نشده است
باورم نمیشد اون چی میگفت یعنی کل خانوادم مرده بودند امکان نداشت چشمم به همکار پردم اقای لی افتاد دویدم سمتش اما پلیسا جلومو گرفتن گریم گرفته بود داد زدم:ولم کنین .... اقای لی ..‌
یکدفعه اقای لی اومد سمتم : یئون تو سالمی و محکم بغلم کرد بغضم ترکید : اقای لی اینجا چه خبره..... چی میگن .... مامان و بابای من سالمن مگه نه ...... اصلا هیونگم و یئول کجان .......
اقای لی: ببین یئون باید واقعیت رو قبول کنی .... اونا رفتن ..... برای همیشه رفتن.
یه دفعه چشمم به مردی که کت چرمی مشکی تنش بود افتاد مطمعن بودم اون رو یه جایی دیدم بیشتر که فکر‌کردم متوجه شدم عکسشو تو لپ تاب پدرم دیدم ....‌ پدر گفت که اون یه گانگستره اونجا بود که متوجه شدم خانوادم خودکشی‌ نکردن بلکه کشته شدن
من دیگه گریه نمیکردم روز ختمشونم گریه نکردم سال بعد هم گریه نکردم و حتی بعد از هفت سال باز هم گریه نکردم
هفت سال بعد ........