Skip to main content
با حرکت موس بر روی ویدیو و یا حرکت گوشی موبایل و تبلت خود میتوانید ویدیو را به صورت 360 درجه مشاهده نمایید.
۹ بازدید

داستان حافظه ( فصل اول) پارت ۴

♠️♥️JOKER♦️♣️
منتشر شده در تاریخ ۱۹ اسفند ۱۳۹۵

سلام ..من برگشتم این پارت کمی کوتاه میباشد
داستان ⇩
راننده از ماشین پیاده شد و سمت یئون رفت و تکونش داد : هی بچه بیدار شو ...خوبی؟؟ وای خدا من چکار کردم. بعد یئون رو روی دستاش بلند کرد و رو به من که هنوز تو شوک بودم گفت : به خانوادش بگو میبرمش بیمارستان یانگجی و یئون رو سوار ماشین کرد و رفت
من نمیدونستم باید چکار کنم بعنی باید میرفتم به اقای لی خبر میدادم؟؟ یا باید همین جا زانو میزدم و گریه میکردم؟؟؟
من یکبار یئون رو از دست دادم اون کاملا عوض شد و اینبار چی؟؟ اگه واقعا از دستش میدادم چی؟؟
با این فکر دویدم سمت خونه اقای لی
با گریه داد زدم: اقای لی .... ( هق هق )
.... اقای لی
اقای لی: چیه لوهان گریه نکن چی شده؟؟
لوهان : یئون .. من ... من نمیخواستم اذیتش کنم حالا چکار کنم ؟؟؟ ( هق هق)
اقای لی : لوهان ..گریه کافیه درست بگو ببینم یئون چی شده؟؟
لوهان : من عصبانی بودم... نارحت بودم... هولش دادم و ماشین بهش زد اقای لی من دوستش دارم نمیخوام چیزیش بشه‌
اقای لی : لوهان تو چیکار کردی؟؟ اون الان کجاست؟؟
لوهان : راننده‌ گفت میبرش بیمارستان یانگجی( هق هق)
اقای لی دست منو گرفت کشید و سوار ماشین کردم و راه افتادیم..ً...