Skip to main content

از پلکان بهشت بالا میرفتیم همراه با مردی که دنیا را فروخت..او میگفت تحمل میکنه..ولی ظاهرا او کنترل خودش رو از دست داده بود..از مادرش حرف میزد و در دلش که چطور یه مردو کشته ..اون میگفت:مامان..من یه مردو کشتم..اسلحه رو گذاشتم رو سرش و شلیک کردم..از جعبه ای حرف میزد به شکل قلب..که بوی روح نوجوانی میده..توی راه از رویای شیرین گفت..رویایی که حالا خیلی وقته منو غرق کرده از زمان و مادر میگفت.میگفت هی تو.واقعا برام سوال شده چرا مامان منو دوست نداره..توهم بخشیده نمیشی چون مثل من هستی..ولی من نه..من زندم و بیدار..

00:03
توضیحات
پارسال

00:03
yukimura
پارسال

00:02
.............
پارسال