سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
اما مطمئن بود اگر قبل از مرگ از فیلمی از زندگیش ببینه، بخش زیادی‌ش تصویر فلیکسه. فلیکس و لبخندش و چشم‌های درخشانش که هر باری که به سمت هیونجین میومد نفس پسر بزرگتر رو مثل اولین باری که دیده بودش، می‌برید. احتمالا تصویری که الان داشت می‌دید توی فیلم قبل از مرگش بود. فلیکس با موهای خرمایی فر شده، چشم‌های خندون و تن ظریفش داشت به سمت هیونجین میومد و هیونجین بدون لحظه‌ای فکر کردن دست‌هاش رو باز کرد تا پسر کوچک‌تر رو به خونه‌اش برسونه. بغلش... محکم... طولانی... و با حسرت.

فلیکس توی بغلش بود و هیونجین هنوزم در حسرتش بود. حتی اگر می‌تونست فلیکس رو زیر پوستش داشته باشه، حتی اگه تمام روز می‌بوسیدش و نگهش می‌داشت و ازش جدا نمی‌شد بازم در حسرتش بود. می‌شد دلتنگی کسی باشی که توی بغلته؟ دلتنگش باشی انگار قراره ازت بگیرنش... قراره خورشید گرفتگی شه... قراره نور هیونجین رو ببرن... هیونجین مهم نبود چند بار لب‌های بوسیدنی فلیکس رو به دندون بکشه و با بوسه قرمز کنه، حسرت پسر کوچولو‌ش روی قلبش سنگینی می‌کرد...
-موهات فلیکس-
و انگشت‌های کشیده‌اش سر خورد بین موهای موج و خرمایی پسر کوچک‌تر توی بغلش
-بد شدم؟
پست بعدی ....