ساعت از دو شب گذشته بود. فلیکس بالاخره آروم شد و ویالون رو رها کرد و به سمت تخت خزید. خسته بود. انگشتهاش درد میکردن و چشمهاش از کمخوابی میسوخت. همین رو میخواست. میخواست انقدر خسته باشه که سرش به بالش رسید، خواب بغلش کنه اما با نوتیفیکیشن پیامی که اومد، خواب از سرش پرید.
یه پیام داشت... از مردی که دو ماه بود ندیده بودش... یه وویس نسبتا کوتاه
...خورشید-
صدای مرد گرفته، کمی مست و خشدار بود.
...خورشید من-
مکث.
...دلم برات تنگ شده-
و دیگه صدایی نبود. هقهق مردونهای که توی سکوت اتاق میپیچید، فضای خالی میپیچید.
پایان پارت پانزدهم
امیدوارم لذت برده باشید