متن شعر:
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بیسبب نفروختم
دعوی بیمعنیت را سوختم
زان که میدیدم درون نی چه هست
یا که از وی کیست اندر پشت دست
آتشی باشد در این نی پنهان هنوز
بشنو از نی، چون حکایت میکند
موسیقی و هنر