سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

YOU⁷

ادامه
هیونجین : چیییییی؟
یونجون :چی نداره

هیونجین مات و مبهوت بود. نمیدونست چیکار کنه و فقط به شعله های آتش زل زده بود.

سونگهو: پس فردا شب اینجا مهمونی برگزار میشه . تمام دختر های مجرد مافیاهای بزرگ دنیا میان. فردا باید زنت رو انتخاب کنی... اگر نکنی خودم برات انتخاب میکنم..
هیونجین : اما.. اما...
لیزا : اما نداره، نکنه یه دختر دیگه رو دوست داری؟
هیونجین سرش رو برگردوند و چیزی نگفت .
سونگهو : پس فردا میبینمت
هیونجین : نمیتونم
سونگهو : واقعا کسی رو دوست داری؟
یونجون: این؟ نه بابا، این از بچگی از دخترا فراری بود.
لیزا به یونجون نگاه بدی کرد.
سونگهو : هر مشکلی هست برای خودته، پس فردا زنت رو انتخاب میکنی. همین که گفتم برای وضعیت خانواده همین مناسبه
هیونجین نمیدونی چی بگه فقط سرش پایین بود
سونگهو رفت و پشت سرش یونجون هم رفت.
لیزا نزدیک هیونجین شد : این تصمیم یهویی گرفته شد و برای اینده خانوادست.. باید درک کنی..
هیونجین چیزی نگفت و مستقیم از ساختمان خارج شد و به سمت ماشین رفت.. انقدر عصبی بود که دستش کاملا مشت بود وناخون هایش کف دستش رو زخمی کرده بودند و از دستش خون می چکید....

هیونجین سوار ماشین شد : سریع تر راه بیفت..
ماشین حرکت کرد و به سمت خونه ی هیونجین رفت....