اینجا
باد هم خسته میوزد
صدای کوچهها خشدار شده و لبخند کالایی کمیاب است..
دستها یادشان رفته است نوازش کنند..
فقط قبضها را میگیرند
و فراموش میکنند خودشان را بغل کنند..
لبها در حال تبادلِ لبخندهای اجباری..
فاصله من تا نزدیکترین انسان
به اندازه سفرِ -یک ستاره تا زمین- است..
میان این همه هیاهو.فقط سایهها کش میآیند.
بلندتر از قامت خودمان
و در تضادِ مطلق با نورهای مصنوعی خیابان..
شهر مثل انسانی ست که لبخند میزند
اما چشمانش از گریه ی دیشب هنوز ورم دارد..
مادری با چشمان خیس در انتظار فرزند
بر درخت خاطرات تصویرِ خسته فرزندش را میبیند..
او که روزی میخندید حال تنها سایهای از خود به جا گذاشته است..
مادرانی با دلهای پر از درد
در پی فرزندانی هستند که
فقط صدای خنده هایشان در گوش هایمان باقی مانده..
شهرها پیر شدهاند و جوانی مثل پرندهای زخمی
روی سیم برقی از امید ایستاده است..
با این همه آفتاب هنوز هر صبح
از پشت دوده بیرون میخزد
انگار میگوید:
من هنوز باور دارم
که خاک اگر خیس اشک شود.
دوباره سبز خواهد شد…