سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۳۹۶/۰۳/۲۸
16:http://www.namasha.com/v/rbUsrY7h
در رو باز میکنم که چشمم به کوکی می افته..خندم عمیق تر میشه که یه سبدگل میاره جلوی صورتم و میگه:سلام
سبد رو ازش میگیرم و بوش میکنم و میگم:خودت ازهرگلی بهتری
کوکی:به تو نمیرسم!
سرم رو میندازم پایین
کوکی:دوست ندارم نگاهتو ازم بگیری!..میاد جلو و منو بغل میکنه که میگم:دیرمیشه ها! کیمیا قاطی میکنه!
کوکی:چشم
دستمو گرفت توی دستش و گفت:بریم
وقتی کنارش بودم اروم بودم و داشتم قشنگ ترین حس دنیارو تجربه میکردم..میریم فرودگاه وبعدش میرسیم لندن
کوکی:چه جای قشنگی!
-مرسی
کوکی:استرس دارم!
-دوستای خوبین نترس
یه خنده کرد و اومد جلو و موهام رو زد کنار:واسه اونا نه! چون مثل تو هستن لابد! واسه ملاقات با پدرماردت!
-اها اون
سکوت شد که دستاشو گرفتم:تا همیشه باهمیم!
منو اورد بالا و گفت:معلومه!
تلفنم زنگ زد که جو رو بهم ریخت!
-سلام
حدیث:سلام خانوم عاشق!
-نه که خودت نیستی!
حدیث:مهم اینه توهم هستی!
-لوس
حدیث:رسیدین؟
-اره..ادرس میدی
حدیث:این رستوران..بدو کیمیا میخواد کسیو که دوست داره معرفی کنه!
-اوه بیصبرانه منتظرم!
حدیث:زودبیا
-فعلا
تلفن رو قطع کردم و رفتیم سمت رستوران
پیاده شدم که چشمم به کریس و حدیث افتاد!..میدوم طرف حدیث و بغلش میکنم..شاید کلی حرف اماده کرده بودم که بگم ولی کلش پرید!فقط از اینکه بازم دست تو دست بودیم خوشحال بودم!کریس هم خیلی عوض شده بود! باهاش دست میدم و بعد احوال پرسی صدای کیمیا رو از پشت میشنوم که داشت میومد سمتم! مثل همیشه پر انرژی و شاد!
کیمیا:وای سلام!
-سلام عزیزم!
دستام رو باز میکنم و میاد توی بغلم
بعد از احوال پرسی کوکی رو بهشون معرفی میکنم و باهم اشنا میشن
-راستی!کای کجاست؟! دیرشد!
یکم من من کردن که کیمیا گفت:نمیاد!
-چرا؟
حدیث:گفت حوصله نداره
-ای بابا!نمیشه که!..کجاست الان؟
کریس:چیزی نگفته!
-امم فکر کنم بدونم! شماها برید داخل من برمیگردم!
کوکی:منم باهات بیام؟!
-نه عزیزم..من راضیش میکنم بیاد! زود میام پیشت!
کوکی:منتظرم!
کیمیا:بفرمایید داخل
قدم هام رو سریع تر کردم و رفتم سمت پارکی که روبه دریا بود و کای عاشقش بود
حدس میزدم اونجا باشه همیشه موقع ناراحتی میرفت اونجا که موج ها ارومش کنن..چند دقیقه بعد رسیدم..درست حدس زده بودم..روی صندلی همیشگی نشسته بودصدای قدم هام رو که میشنوه برمیگرده سمتم
کای:فکر نمیکردم بیای!
(نظرات)