رورا و لینو وارد سالن غذاخوری شدند.... همه نگاها روشون بود.... هر دو مضطرب شدند... پیشخدمت: بفرمایید جای شما انجاست. .. پیشخدمت ان دو را را راهنمایی کرد به مرکز سالن یه میز دونفره ... و غذاشونو آورد.... رورا و لینو انقدر اضطراب داشتند که هیچی جز نوشیدنی چیزی نخوردند.... هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد فقط به هم نگاه میکردن...... دو هون نزدیک میزشون شد.... دو هون : زوج جدیدمون رو نگاه کن.... هیچ حرفی که نزدید... انقدر باهم وقت میگذرونید که به هم حس پیدا کنید.. فردا با هم شام میرید بیرون.... رورا و لینو فقط به بشقاب اشون نگاه میکردن... و هیچی نمیگفتن.... دو هون: دخترم پاشو وقت رفتنه.... رورا پاشد و پشت سر پدرش رفت.... لینو بلند شد رفت پیش میز پدرش.... لینو: پدر من میرم خونه... چول سو : باشه.... کم کم... وسایلتو جمع کن.... باید بری خونه جدید..... لینو بدون هیچ حرفی سرش رو انداخت پایین و رفت...
فلش بک به خونه رورا.... رورا ، پدر و برادرش وارد خونه شدن.... رورا : پدر.... دو هون : نه.. حوصلتو ندارم میدونم چی میخوای میگی ... برو تو اتاقت و کم کم وسایلت رو جمع کن. .. سریع... رورا روی زانوش نشست : من نمیتونم ببخشید.... قبل از اینکه حرف رورا تموم شه دو هون بازو رورا رو محکم گرفت و به زور به اتاقش برد....