لونا : میخوام لباس بپوشم(با ترس)
هیونجین : مثل اینکه یادت رفته دیشب چی شد
لونا نشست روی زمین و شروع کرد به آبغوره گرفتن
هیونجین نمیدونست چیکار کنه : من میرم... بیا صبحونه بخور
و رفت طبقه پایین . لونا بعد از چند دقیقه گریه کردن با خودش : از دستش باید فرار کنم.... آخه چجوری... اون خیلی آدم داره حتما پیدام میکنه... با این وضعیتم هم نمیتونم در برم از زیر کار... آه..
پاشد و دید روی تخت لباس نو هست.. شروع کرد به پوشیدن.... یه شلوار بگ ذغالی با تیشرت قرمز و کفش مشکی...
لونا با خودش : حداقل یه لباس درست حسابی داد...
و رفت پایین
آشپز خانه
هیونجین داشت صبحونه میخورد و دید لونا داره میاد پایین..
هیونجین : خیلی خوشگلی
لونا جواب نداد و اون طرف میز نشست...
هیونجین : خب.... نمیخوام سریع پیش برم...
لونا : به نظرت با اتفاق دیشب خیلی سریع پیش نرفتی؟
هیونجین: چرا راست میگی.... بعد از صبحونه بیا بریم خونت تا وسایلی که نیاز داری رو برداری...
لونا : من اینجا نمیمونم....
هیونجین سکوت کرد
لونا : این آخرین باریه که منو میبینی.... دنبال یه شغل دیگه میگردم.. که تو رو نبینم....
هیونجین از روی صندلی بلند شد و رفت کنار لونا...
هیونجین: نمیزارم
لونا : من نمیخوام با تو باشم
هیونجین: ولی من میخوام
لونا : من هنوز بچم
هیونجین : خب....
همون موقع زنگ در به صدا دراومد....