رودها در قلب دریاها
پنهان میشدند
و نسیمها پیام عشق
به هر سو میپراکندند.
و پرندگان در سراسر زمین
نالهی شوق برمیداشتند.
و جانوران هر نیمه ،
با نیمهی خویش
در زمین میخرامیدند.
و یاسها عطر خوش
دوست داشتن را
در فضا میافشاندند.
و اما خدا همچنان تنها ماند
و مجهول ،
و در ابدیت عظیم
و بی پایان ملکوتش بیکس!
و در آفرینش پهناورش بیگانه .
میجست و نمییافت
آفریدههایش او را نمیشناختندش
و خدا چشم براه آشنا بود . . .!