سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
فلیکس هر چند می‌خواست ریکشن هیونجین رو ثانیه به ثانیه رصد کنه اما با حس سر انگشت‌های هیونجین که کف سرش می‌خورد، مقاومتش برای باز نکردن داشتن چشم‌هاش شکست خورد. هیونجین جوری موهاش رو نوازش می‌کرد که انگار فلیکس بچه گربه و تمام روز توی خونه تنهاش گذاشته و حالا باید نازش رو بخرن.
-آسمون شب شدی-
فلیکس لبخند زد. هیونجین همیشه ترکیب‌های شاعرانه‌ای رو پیدا می‌کرد تا به فلیکس نشون بده زیبایش فرا انسانیه.
-هیونگم گفت جسیکا عاشقت شده-
فلیکس یهویی اعلام کرد و لب‌هاش رو به نشونه دلخوری جمع کرد. هیونجین که از دور شدن فلیکس از بین بازوهاش ناراضی بود، لعنتی به جسیکا و مینهو فرستاد و گفت:
-بقیه‌اش رو نگفت؟
-گفت ردش کردی.
-و؟
-و گفتی که...
ادامه پست بعدی...