با کوبیده شدن یه جسم مشکی و خون روی شیشه بغلی م جیغ خفه ای میکشم
ترس همراه خونم به تموم اندامم کشیده میشه
خودم رو میکشم از ماشین بیرون
خوشحالم که ساک دوشی م رو میتونم باخودم ببرم
اصلا نمیخواد وسط این جنگ لعنتی گیر بیفتم و گرگ اخرین گوشت بدنم رو میل کنه؛
به اطراف نگاه میکنم سعی میکنم یه چیز برای رفتن به اون کمپ لعنتی پیدا کنم چند قدمی جلو تر میرم
بوی خون و اهن تمام ریه هام رو پر میکنه
چرا چنین جای لعنت شده ای قرار گذاشتیم با صدای جیغ خودم رو به خیابون بغلی میرسونم و با دیدن صورت شادی نفس راحتی میکشم...
-لااقل یه فرد که بتونم باهاش جون سالم به در ببرم اینجا هست
لبخند عریضی تحویلم میده و درجواژم صدای فرد دیگه ای رو میشنوم
-ماشید شما هم خراب شد و راننده گم شد؟!
منو شادی درعین ثانیه یک جواب رو میدیم
(اره)