سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
اسمش را هیچوقت کسی انتخاب نکرده بود.
توی شناسنامه‌اش جای اسم خالی مانده بود؛ فقط گوشه‌ی کاغذ نوشته بودند:
«نمیدونم».
از همان کودکی با این کلمه زندگی کرد.وقتی چیزی را گم می‌کرد میپرسید کجا رفته و جواب میشنید: نمی‌دونم.
وقتی منتظر کسی میماند که برنگشت، میپرسید چرا و باز همان جواب را می‌شنید.
حتی وقتی از آینده میپرسید، وقتی می‌خواست بداند قرار است چه کسی بشود و زندگی او را به کجا ببرد، هیچ‌کس چیزی بیشتر از این نمی‌گفت.
نمی‌دونم.
سالها گذشت تا اینکه یک شب خسته از سوالهایی که هیچوقت جوابی نداشتند.جلوی آینه‌ی قدیمی اتاقش ایستاد آینه‌ای که سالها بود تصویر آدم‌های زیادی را در خودش نگه داشته بود.
مدتی به تصویر خودش خیره ماند. بعد آرام پرسید:
— من واقعا چی‌ام؟
آینه چیزی نگفت.
دوباره پرسید:
— چرا هیچکس نمی‌دونه من کیم..؟
این بار، تصویرش لبخند نزد؛ حتی پلک هم نزد. فقط همان‌جا ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد.
با صدایی خسته گفت:
— تو هم نمی‌دونی نه؟
سکوت اتاق سنگین‌تر شد.
برای اولین بار فهمید که تمام این سالها همان جوابی را از دیگران می‌خواسته که خودش هم بلد نبود به خودش بدهد.
شاید تمام عمرش را اشتباه فهمیده بود. شاید «نمی‌دونم» به این معنی نبود که هیچ جوابی وجود ندارد؛ شاید فقط هنوز کسی جواب را پیدا نکرده بود.
صبح روز بعد، از میان آدم‌ها گذشت. یکی از آینده‌اش حرف می‌زد، یکی از گذشته‌اش فرار میکرد و دیگری آن‌قدر درگیر امروز بود که حتی فرصت نگاه کردن به اطرافش را نداشت.
او هم مثل همیشه ناشناس بود؛ اما این بار ناشناس بودنش ناراحتش نمی‌کرد.
شب شناسنامه‌اش را از کشو بیرون آورد. مدتی به کلمه‌ای که تمام زندگی‌اش را تعریف کرده بود نگاه کرد.

بعد خودکار را برداشت و زیر آن نوشت:

«شاید من.»

برای اولین بار، لازم نبود بداند این اسم چه معنایی دارد یا قرار است او را به کجا برساند.
شناسنامه را بست و دوباره جلوی آینه رفت.
بیرون، باد آرامی شاخه‌های درخت را تکان می‌داد. فردا هنوز هیچ قولی به او نداده بود و گذشته هم چیزی برای جبران نداشت.
به تصویر خودش نگاه کرد؛ این بار نه برای پیدا کردن جواب بلکه برای اینکه بالاخره از خودش فرار نکند... شاید هنوز هم نمی‌دانست چه کسی است.اما دیگر از این ندانستن نمی‌ترسید.چون فهمیده بود گاهی لازم نیست جواب تمام سوال‌ها را بدانی. کافی است اجازه ندهی سوالها به‌جای تو زندگی کنند...