دکتر کیم دو ساعت موند. زخم رو دوباره بخیه زد، آنتیبیوتیک زد، سرم وصل کرد.
"چهل و هشت ساعت حیاتی. اگه تب قطع نشه، باید ببریمش بیمارستان. ولی فعلاً پایداره."
تهیونگ سرش رو تکون داد. دکتر رفت.
تهیونگ رفت آشپزخونه، آب جوش آورد، حولهی تمیز، چند تا قرص. برگشت، نشست کنار مبل.
هر نیم ساعت پیشونی جونگکوک رو چک میکرد. حولهی خیس رو عوض میکرد. آب به لبش میرسوند، قطره قطره.
شب شد. تهیونگ رو زمین، کنار مبل، پتو انداخته بود رو خودش. ولی خوابش نمیبرد.
جونگکوک تو خواب ناله میکرد. تهیونگ دستش رو میگرفت، آروم میگفت: "هستم. بخواب."
صبح روز دوم، تب شکست. جونگکوک چشماش رو باز کرد. سقف رو دید. بعد تهیونگ رو، که رو صندلی، سرش رو لبهی مبل، خوابش برده بود. دستش هنوز تو دست جونگکوک بود.
جونگکوک نگاهش کرد. موهای تهیونگ ریخته بود رو پیشونیش. زیر چشماش گود افتاده بود. خسته.
جونگکوک آروم دستش رو بلند کرد، موهای تهیونگ رو زد کنار. تهیونگ بیدار شد.
یه لحظه هاجوواج شد. "چی شد؟ حالت بده؟"
جونگکوک لبخند زد. "نه. بهترم."
تهیونگ دستش رو گذاشت روی پیشونی جونگکوک. خنک بود. نفس راحت کشید. تکیه داد عقب.
"چهل و هشت ساعت خوابیدی. فکر کردم..."
جونگکوک گفت: "گفتی عاشقم شدی. یادت هست؟"
تهیونگ خشک شد. بلند شد، رفت سمت آشپزخونه. "قرصت رو بیارم."
جونگکوک خندید، ولی از درد ناله کرد. "کارآگاه... از جواب فرار نکن."
تهیونگ برگشت، لیوان آب دستش. نگاهش کرد.
"وقتی حالت خوب شد، حرف میزنیم."
جونگکوک لیوان رو گرفت، یه قلپ خورد. بعد گفت:
"منم عاشقت شدم. از همون شب بارون."
تهیونگ ساکت موند. بعد نشست رو لبهی مبل، کنار پاش.
"تو ده سال پیش یه بچه بودی."
"الان نیستم."
سکوت. تهیونگ دستش رو برد، موهای جونگکوک رو زد کنار.
"بخواب. دکتر گفت استراحت."
جونگکوک چشماش رو بست، ولی لبخند میزد. "باشه. ولی از این خونه نمیرم."*خرگوش پرووو*
تهیونگ بلند شد، پتو رو تا گردنش کشید بالا.
"کسی هم نگفت برو."*شما دوتا بهم برسید لااقل بین این همه غم خوشحالی شما دوتا رو بکنیم*
دست نویس:پیشی