### در سوگِ عشقی که هرگز دو نفره نشد...
دوستت داشتم، نه آنگونه که آدمها در قصهها یکدیگر را دوست دارند؛ من تو را در سکوت دوست داشتم، در حرفهایی که هرگز نگفتم و شبهایی که نامت را زیر لب زمزمه کردم.
من تمامِ خودم را به پای احساسی ریختم که سهمم از آن، تنها تماشای خوشبختی تو بود. تو زندگی میکردی و من از دور، با تکههای کوچکی از حضورت برای خودم دنیایی میساختم.
اما بعضی عشقها از همان ابتدا محکوم به شکستاند؛ نه چون کماند، بلکه چون در قلبی ریشه میدوانند که قرار نیست هرگز میزبانشان باشد.
سرانجام خسته شدم؛ نه از دوست داشتنت، بلکه از انتظاری که هیچ پایانی نداشت. خسته از رؤیاهایی که تو هرگز در آنها قدم نگذاشتی.
و حالا ماندهام و خاطرهی تو؛ خاطرهای که نه میتوانم انکارش کنم و نه دیگر توانِ زندگی کردن در آن را دارم.
چه غمانگیز است که گاهی مجبور میشوی از کسی دل بکنی که هنوز دوستش داری؛ کسی که هرگز مال تو نبوده، اما از دست دادنش شبیه از دست دادن تمامِ دنیاست.
من به تو نرسیدم؛ اما کاش در این نرسیدن، خودم را هم گم نمیکردم.
18:32