سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
سونگمین با حوصله بدون اینکه کلافه یا عصبی بشه، همونطور که دست فلیکس رو گرفته بود برای چندمین بار توی یک ساعت گذشته‌ای که فلیکس بیدار شده بود، براش توضیح داد:
· لیکسی...الان بریم فرودگاه که فایده نداره. هیونجین باید بتونه اول راه ارتباطی برقرار کنه با برج مراقبت. بعد اجازه بگیره که بتونه برگرده و فرود بیاد. تا برسه ما هم اونجاییم. مینهو هیونگم خودش شخصا رفت برج مراقبت بالا سرشون که زودتر از همه بهمون خبر بده.
و اصلا و ابدا به این احتمال اشاره نکرد که هیونجین و هواپیماش ممکنه تو اقیانوس غرق شده باشن و نذاشت حتی فلیکس هم این فرضیه رو به زبون بیاره. تو ذهن سونگمین، مثل بقیه هیونجین زنده بود. یه جایی بین کره و ژاپن گیر افتاده بود و هنوز نتونسته بود از خودش خبری بده. همین! هیچ احتمال و امکان دیگه‌ای وجود نداشت.
بیا ییمک غذا بخور. باید جون داشته باشی سرپا وایسی که بتونیم بریم استقبال هیونجین. هوم؟
لطفا؟
فلیکس بدون اینکه بخواد دل سونگمین رو بشکنه، سری به نشانه نه تکون داد.
· نمی‌تونم سونگمو. راه گلوم بسته است.
· پس یه ذره از این آبمیوه بخور.
فلیکس بی‌حال سرش رو جلو آورد. فقط یه قلپ از آبمیوه‌ای که باباش براش آورده بود رو نوشید و دوباره به تاج تخت تکیه داد. بی‌حون‌تر از این حرف‌ها بود که بخواد با سونگمین مخالفت کنه. بدون اینکه بخواد هر چند دقیقه یه بار چشم‌هاش پر اشک می‌شد. با سرتقی تمام اشک‌ها رو پاک می‌کرد و دوباره اشک راهش رو به گونه‌های کک و مکی‌اش پیدا می‌کرد. نمی‌خواست تسلیم اشک‌هاش بشه. اگر تسلیم می‌شد یعنی گذاشته بود صداهای سرش هیونجین رو بکشن... دست‌های بزرگ و مردونه‌اش رو توی اقیانوس بندازن و فلیکس رو از وجودش محروم کنن.
نه! فلیکس قرار نبود به این احتمالات بها بده.
هیونجین خلبان خوبی بود. مینهو می‌گفت بارها سفرهای ریسکی داشته. همه روش حساب می‌کردن. هم‌چین خلبانی عمرا طعمه اقیانوس نمی‌شد. نه...نه...اصلا امکان نداشت.