سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
نیکی مات و مبهوت به در نگاه کرد. صدایِ پدربزرگش… آن صدایِ آرام و غمگین، حالا جای خودش را به صدایِ نفس‌نفس‌زدن‌های سریع و عصبیِ جی داده بود.
«جی؟! تو اینجایی؟»
جی از آن طرف در فریاد زد: «گفتم درو باز نکن کجایی؟ از در فاصله بگیر، همین الان!»
نیکی که دیگر رمقی در پاهایش نداشت، روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. گوشی هنوز در دستش بود، اما صفحهٔ آن تاریک شده بود. درِ آپارتمان حالا در سکوتِ مطلق فرو رفته بود. دیگر نه صدایِ پدربزرگ بود، نه صدایِ خش‌خش. فقط صدایِ نفس‌های تندِ جی که حالا داشت با سرعت زیاد به در ضربه می‌زد تا ببیند قفل است یا نه.
نیکی با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، پرسید: «جی… اون… اون کجا رفت؟ صدای پدربزرگم بود… به خدا صدای اون بود! صداش انگار از اعناق ذهنم اومد. خودش بود.»
سکوتِ وحشتناکی پشتِ در حاکم شد. جی دیگر ضربه نمی‌زد.
بعد از چند ثانیه، صدایِ جی از پشتِ در خیلی آرام شد:
«نیکی… گوش کن. اون‌چیزی که پشتِ در بود… از وقتی پدربزرگت فوت کرد، دیگه وجود خارجی نداره.»
نیکی لرزید.
«پس… پس اون چی بود؟ کی داشت با من حرف می‌زد؟»
جی بازدمِ عمیقی کرد و گفت:
«چیزی که نباید بیدار می‌شد. و حالا… نیکی، در رو باز کن. منم. باید بریم. الان!»