سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
این داستان : خداحافظ

۳۰ دقیقه تا تصمیم رورا به مرگ داشت به خانه برادرش یعنی سونگهون میرفت وقتی در زد و کسی در رو باز نکرد نگران شد آخه سونگهون هیچ وقت از خونه بیرون نمیره معمولا.

برای همین سعی کرد در رو بشکنه ولی نشد و کلید ساز آورد بالاخره در باز شد و دید که کسی خونه نیست و نامه ای رو روی میز دید و خوند

"خانواده عزیزم بخاطر این اوضاع تصمیم گرفتم که از این شهر برم به ژاپن و دیگر بر نگردم
خداحافظ"

رورا آروم اشک ریخت و امید چهارم و آخرش را برای زندگی کردن از دست داد.

به آرومی و با گریه به سمت خونه حرکت کرد و با خودش هی تکرار میکرد

رورا با خودش : چطوری تونستم گروه رو ترک کنم چجوری دیگه با فلیکس دوست نیستم چجوری دیگه برادرم رو نمیبینم چجوری دیگه دوست صمیمیم یعنی کنی گربه عزیزم رو از دست دادم و چجوری از کارم اخراج شدم‌‌ .

و هی تکرار میکرد با گریه تا اینکه ساعت ۱۱ و ۵۹ دقیقه به خونه رسید و ...
موسیقی و هنر