سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
پارت سیزدهم
هر کس کوچک‌ترین شناختی از فلیکس داشت می‌دانست که پسر ۱۷ ساله ما عوض شده و نه یه عوض شدن از جنس تغییر رنگ موهاش که مجبور شده بود دوباره از بلوند به خرمایی تیره برگرده و منتظر بود تا امشب ریکشن هیونجین رو به موهای جدیدش ببینه. نه! یه تغییر اساسی کرده بود. انگار گرد و غبار از وجودش پاک شده بود و خود واقعیش، همون پسر بچه هفت ساله‌ای که مجذوب ویالون بود دوباره برگشته بود.

اضطراب و افسردگی نوجوونی، وقت تلف کردن پای تیک‌تاک تا نزدیک‌های صبح، کراش زدن رو آدمای رندوم و گم شدن توی اتاق خواب شلخته‌ای که هیچی سر جاش نبود؛ همه همزمان با تموم شدن تعطیلات بهاره از بین رفته بودن فلیکس سحرخیز شده بود. اتاقش رو تمیز و مرتب کرده بود. لباس‌های زیادی رو که می‌دونست دیگه قرار نیست بپوشه و فقط جا تنگ کرده بخشید و همراه سونگمین به کتاب‌فروشی و آموزشگاه خصوصی سر زد تا زودتر از شروع آخرین سال تحصیلی خودش رو برای کنکور هنر آماده کنه.
ادامه پست بعدی...