عشاق گر از سختی ایام بمیرند دست طلب از دامن معشوق نگیرند باب کرم ای خواجه بر ایشان نگشایی کاین قوم بزرگند و تصدق نپذیرند صد جان بدهند از پی یک بوس لب یار این طایفه اندر صله بی مثل و نظیرند بر گردش ایام نبینند وفایی کامی ندهد چرخ به کس ورنه دلیرند بر سر هوس تاج جهانداریشان هست عریانبدنانی که به چشم تو حقیرند از صاحب مکنت به جز از سیم مپرسید وز لذت آزادی از آنان که اسیرند یغما اگر آزرده شد از بیهنری نیست چون شمع بسوزند خود آنان که منیرند ____________________ خاک من شعر سراید چو تنم خاک شود این نه نقشی است که از طول زمان پاک شود عشق را وصف چنان است که صدها خورشید تار میگردد اگر نور بر افلاک شود خصم را گو ز میان تیغ حسادت نکشد پیش از آنی که معمای من ادراک شود دهر دون مدرسه علم و ادب خواهد شد اگر از تیغ اجل سینه من چاک شود نامی از عشق شنیدی تو چه دانی به کجا میرسد آنکه در این مرحله چالاک شود هرکه زین باده شود مست چو خاکش بیزید خاک وی درصدد بادهشدن تاک شود سر و تن رفت گر از دست چه غم یغما را دل و جان داده به معشوق که بیباک شود ____________________ سخنی ساز کن از عرش برین بالاتر که بود مرتبه عشق از این بالاتر سخن عشق گر از تنگی دل برخیزد چو شهابی رود از ماه مهین بالاتر بگشا شهپر همت پی ترفیع هنر برو از اختر افلاکنشین بالاتر بیشتر بر سر گیتی فکند پرتو نور هرچه خورشید برآید ز زمین بالاتر آیه بر خاک فرود آمد و احمد بر عرش آدمی رفته ز قرآن مبین بالاتر هرچه گفتند حقیقت تو به انکار بکوش تا یقینی به کف آری ز یقین بالاتر تلخکامی تو مفهوم ندارد یغما چه از این طبع لطیف شکرین بالاتر ____________________