لونا و لیسو رسیدن به خونشون... .
لونا از ماشین پیاده شد و لیسو رو بغل کرد...
هیونجین هم همون موقع از پشت لونا : خب.. دوباره سلام...
لونا هیچ واکنشی نشون نداد... و به سمت آسانسور رفت...
هیونجین اومد جلوش : لیسو رو بده به من...
لونا: حواست هست کی هستی... مافیایی که فن هات نمیدونن.... آیدلی هستی که ازدواج کردی اگه یکی عکسمونو بگیره و پست کنه.... تو بد دردسری میفتی ...
هیونجین: پس بیا بریم تو خونه حرف بزنیم..
لونا نمیدونست چی بگه : باشه
و باهم سوار آسانسور شدن و رفتن داخل خونه
لونا لیسو رو گذاشت روی مبل و براش کارتون گذاشت تا مشغول نگهش داره...
لونا یه اب معدنی از یخچال برداشت و یه دفعه همش رو خورد....
هیونجین: نمیخوای حرف بزنیم؟
لونا : تو حرف داری بزن
هیونجین: چرا زودتر بهم نگفتی
لونا : اگر میگفتم... فایده ای داشت؟
هیونجین نشست روی صندلی آشپز خانه: نه راست میگی....
لونا : پس قبول کن و برو
هیونجین: نمیتونم .. بعد از این همه مدت پیدات کردم.... من هنوز تو رو دوست دارم... همه ی این پنج سال از همه ی اطرافیانم نفرت داشتم و فقط به تو فکر میکرد... که دوباره میبینمت یا نه...
لونا : از این حرفا به من نزن... اگه این طوری بود از اون بچه دار نمیشدی...
هیونجین: منظورت ..
لونا محکم دستش رو کوبید جلوی میز هیونجین ..
لونا :اره همون.. نیکی... پسرت...
هیونجین: اون پسر من نیست..
لونا دستش رو عقب کشید : پس کیت میشه؟
هیونجین: ازدواج من و اون همش الکیه... ما اصلا تا حالا باهم توی یه اتاق نبودیم.... اون بچه ی هرکی باشه واسه من نیست.... تازه اون موقع که داشتن من رو وادار به ازدواج میکردن... اون زنیکه 3 ماهه باردار بود
لونا : شوخی میکنی؟
هیونجین: نه...
تلفن هیونجین زنگ خورد....
هیونجین: همون زنیکه زنگ زده.....
لونا : جواب بده.. چرا با من حرف میزنی؟
هیونجین با جدیت : بله؟
....