سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۴۰۵/۰۴/۲۳
می‌گویند هر آدمی سهمی از عشق دارد؛ اما من گاهی آن‌قدر از خودم دور می‌شوم که خیال می‌کنم حتی حقِ آرزو کردن هم از من گرفته شده است. انگار هرچه به دست‌هایم می‌رسد، ناخواسته زخمی می‌شود و هر ردپایی که از من می‌ماند، بوی اشتباه می‌دهد.
گاهی با خودم تکرار می‌کنم که لیاقتِ دوست داشته شدن را ندارم؛ نه خندیدن را، نه امید داشتن را، نه حتی خیال بافتن برای فردایی بهتر. آن‌قدر این جمله‌ها را در ذهنم چرخانده‌ام که دیگر مرز میان حقیقت و ترس را گم کرده‌ام.
می‌گویند آرزو کن، اما یادم نیست آرزو کردن چه شکلی بود. شاید هنوز یادم باشد؛ فقط دیگر دلم نمی‌خواهد دستم را به سمت هیچ ستاره‌ای دراز کنم، چون از قبل خودم را قانع کرده‌ام که هیچ نوری سهم من نیست.
بدترین بخش ماجرا این نیست که خودم را نالایق می‌بینم؛ بدترین بخش این است که هنوز گاهی تهِ دلم، خیلی آرام، دلم می‌خواهد باور کنم شاید روزی کسی بتواند دوستم داشته باشد. بعد همان صدا دوباره برمی‌گردد و می‌گوید: «تو اشتباهی هستی؛ حتی این آرزو هم برای تو زیادی است.»
و من میان این دو صدا گم می‌شوم؛ میان دلی که هنوز می‌خواهد زنده بماند و ذهنی که مدام محکومش می‌کند. شاید دردناک‌ترین زندان، همان جایی باشد که دیوارهایش را خودت، با تکرارِ «لیاقتش را ندارم»، ساخته‌ای. شاید حتی لیاقت پایان دادن به زندگی را هم ندارم...
ای کاش می‌توانستم از کورت کوبین تقلید کنم...