سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

جونگکوک مرخص شد. تهیونگ خودش بردش. نه خونه‌ی خودش، خونه‌ی تهیونگ.

جونگکوک توی راه گفت: «خونه‌ی خودم...»

تهیونگ قطع کرد: «تو هنوز ضعیفی. ولش کن.»

جونگکوک غر زد ولی اعتراض نکرد.
تهیونگ در رو باز کرد. اتاق بزرگ، تخت نرم، نور کم. جونگکوک رفت سمت تخت و نشست. تهیونگ پتو آورد، دورش پیچید.

تهیونگ: «بخواب.»
جونگکوک: «خوابم نمیاد.»
تهیونگ نشست کنارش، رو تخت. فاصله کم.
تهیونگ آروم: «اون روز... وقتی دیدم افتادی وسط خیابون، دنیام سیاه شد.»

جونگکوک نگاهش کرد: «چرا انقدر...»
تهیونگ جواب نداد. دستش رو برد سمت صورت جونگکوک، انگشتاش رو کشید روی تتوهای دست چپش. آروم.

تهیونگ: «چون گرفتارتم. بدجور.»

جونگکوک نفسش لرزید. اینبار خودش سرش رو جلو برد.
لب‌هاشون اینبار طولانی‌تر به هم رسید. آروم، عمیق، بی‌عجله. تهیونگ دستش رو برد پشت گردن جونگکوک و نزدیک‌ترش کرد.
وقتی جدا شدن، پیشونی‌هاشون به هم چسبیده بود.
جونگکوک زیر لب: «قراردادت... شش ماه بود.»

تهیونگ خندید: «تمدیدش می‌کنم. تا آخر عمر.»

لب‌هاشون دوباره به هم رسید. اینبار پرشورتر. تهیونگ جونگکوک رو آروم روی تخت خوابوند، بالاش خم شد.

نفس‌ها تند. دستای تهیونگ لرزون روی تتوهای دست جونگکوک. جونگکوک انگشتاش رفت توی موهای تهیونگ.

تهیونگ کنار گوشش زمزمه کرد: «مطمئنی؟»

جونگکوک چشماش رو بست و سر تکون داد.

نور اتاق کم بود. پرده‌ها کشیده.
کمربند شب شده یا تهیونگ و بدن برهنه یک جونگکوک
فقط صدای نفس‌ها و اسم‌هایی که توی تاریکی زیر لب گفته می‌شد.

---
صبح، جونگکوک با چشمای باز به سقف نگاه کرد. سرخ شده بود. تهیونگ بغلش بود، خواب.
جونگکوک زیر لب: «...من چیکار کردم.»*کاری نکردی بابا ما از خودتونیم*

تهیونگ چشماش رو نیمه باز کرد و لبخند زد: «بهترین کار عمرت.»*اره جون عمت*


دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)