غریبانه،هوا تنگ و خفه بود' نمیدانستم میتواند تا این اندازه....باشد' مهم نبود زمان چگونه میگذشت!دیگر،زبانِ زندگیام را نمیفهمیدم' فکر و ذکر'ام،شده بود خانهای که تصور میکردم ندارم' چرا این طور پنداشته بودم؟' چون گم شده بودم؟...چون سقفِ خانهام هر ماه رنگِ جدید'ای به خود'اش میگرفت؟...چون هنگامی که صحبت از مسیرِ بازگشت به خانه شد،میدانِ مرکزیِ همدان را با میدانِ مرکزیِ شیراز درهم آمیختم؟! مولایِ من...من نمیدانستم' به تازگی دریافتم؛ مختصات را میتوان اشتباه نگاشت...زبانهای محلی را سخت میتوان یاد گرفت...دُکان دارها همه میتوانند آقای رجبی باشند و گاهی گرانتر از نرخِ بازار کاسبی کنند؛ اما هیچ کجا...نمیتواند ایران باشد' چه مقیمِ شیرازِ سعدی باشم،چه همدانِ باباطاهر' در ایرانام؛ امروز که مینویسم،در ایرانام' سرانجام،بخششِ خورشید را نیز به دست آوردم... اما...' دریغ...دریغ که گوشهای از وجود'ام در سرزمینِ بیگانگان باز مانده' پس احساسِ سرما میکنم؛ گویی گرمایِ خورشید در برابرِ آغوشِ مادر و طنینِ صدایِ پدر'ام،رنگ میبازد:]]' نمیدانستم...نمیخواستم باور کنم این روز میرسد' ایکاش...کودکای هفت ساله بودم و میگفتم:"من برایِ تنها زندگی کردن،هنوز بچهام:]"