همون زور و قدرت باهاش درگیر شه، اما نکرده بود. پیاده شد. برنگشت دوباره مینهو رو نگاه کنه. فقط می خواست برسه به آپارتمانش و سرش رو که در حال ترکیدن بود زیر آب سرد بگیره. مینهو باهاش مثل یه پدوفیل منحرف رفتار کرده بود و حالا هیونجین نمی تونست به این موضوع فکر نکنه که نکنه واقعا داشت از فلیکس سو استفاده می کرد تا به عنوان یه بزرگسال میوه جوونی و تازگیش رو بچشه و در مقابل آینده اش رو بدزده.
طرز تفکر و استدلال های احمقانه مینهو حالا توی سر هیونجین هم لونه کرده بود و این شاید مسخره ترین رفتار مشترکی بود که این دو دوست در طی سال های دوستیشون کرده بودن.
مینهو که نمی خواست به خونه برگرده چون می دونست برنده شدن در مقابل فلیکس مثل هیونجین راحت نیست، مسیرش رو به سمت خونه سولگی منحرف کرد بلکه موندن پیش دوست دخترش یکم آرومش کنه اما خبر نداشت سولگی به محض اینکه ماجرا رو از زبون مینهو بشنوه قراره چقدر سرزنشش کنه و بهش بگه:
ازت ناامید شدم مینهو! چطوری تونستی این کار رو-
باهاشون بکنی؟ مخصوصا با هیونجینی که خودت گفتی تنهاست و جز تو کسی رو نداره ؟ چرا فکر کردی حق با هاته؟
پست بعدی...