(توصیه: به نظرم ویدیو رو هم ببینین تا فضا بهتر براتون تداعی بشه)
با غروب خورشید، بار دیگر تاریکی بر جهان حاکم شد. با ملایمتی شیطانی، برگها را به رقص وامیداشت. رقص برگها و زوزه گرگها، سمفونی وهمانگیزی در جنگل به راه انداخته بود. ایوان، با جامی در دست، در اِیوان کاخش ایستاده بود، و تنها شنوندهی این سمفونی بود. ایوان شاهزادهای تنها و ساکن پنج هزار سالهی این جنگل است. شاهزادهای که مرگ امپراطوریهای زیادی را به چشم دیده بود.
ایوان جام را بالا آورد، و جرعهای از خون داخل آن نوشید. لبخندی بر لبانش نشست چشمان قرمزش بیش از پیش درخشید. این شور و شعف از شیرینی و گوارایی نوشیدنیاش بود. شیرینی ناشی از انتقام. انتقامی که هزاران سال برایش صبر کرده و نقشه کشیده بود. و بلاخره امشب زمان آن فرا رسید. زمان گذاشتن مرهمی بر عمیقترین زخم وجودش. زخم فقدان. فقدان تنها بانوی این قصر، که به دست گرگینهای بیشرم و بیحیا از بین رفته بود.
ایوان سرش را بالا گرفت و به ماه خیره شد. گویی ماه با نور قرمزش، میخواست سایهی ترس را بر اهالی جنگل بیفکند. ترس از حاکم جدید و کشته شدن حاکم قبلی. این ترس، بر دریدگی گرگها میافزود، و اثر خود را در سمفونی وهمانگیز شبانه نشان میداد.