آخرین غروب تابستان، انگار شهر برای چند دقیقه از ساعتِ خودش عقب افتاده بود.
نور، بیحوصله روی دیوارها پخش شده بود و آسمان رنگی داشت که نمیشد اسمش را گذاشت؛ چیزی میانِ زنده ماندن و تمام شدن.
پنجرهها یکییکی تاریک میشدند و خیابان، آرامآرام از صدای تابستان خالی میشد؛ مثل صفحهای که کسی پاکش نکرده، اما دیگر چیزی روی آن نوشته نمیشود.
عجیب است؛ ما هیچوقت نمیفهمیم آخرین بار، آخرین بار است.
مثلا...اخرین عصرِ بیدغدغه.
(حال نداشتم خودم بنویس...دادم هوش مصنوعی)