دو هفته گذشت. جونگکوک مرخص شد. تهیونگ بردش خونهی خودش. اینبار نه با زور، با آرومی.
شب اول. جونگکوک روی تخت نشست. به اتاق نگاه کرد. همون اتاقی که یه شب ازش فرار کرد. سکوت سنگین بود.
تهیونگ کنارش نشست: «چیزی میخوای؟»
جونگکوک سر تکون داد: «نه... فقط...»
نصفه موند. تهیونگ نگاهش کرد: «فقط چی؟»
جونگکوک آروم: «میترسم. از این اتاق. از اون شب.»
تهیونگ دستش رو گرفت: «من اینجام. هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه.»
جونگکوک سرش رو گذاشت روی شونهی تهیونگ. چند دقیقه ساکت.
بعد یهو نفسش گرفت. دستش رفت سمت سینهش. رنگش پرید.
جونگکوک، نفسبریده: «تهیونگ... قلبم...»
تهیونگ سریع بلند شد: «چی شده؟»*بنظرت چیشد*
جونگکوک خم شد، نفسش تند. تهیونگ دوید قرص آورد، آب آورد. دستش رو گذاشت پشت جونگکوک.
تهیونگ: «آروم. نفس بکش. با من. داخل... بیرون...»
چند دقیقه طول کشید. جونگکوک آروم شد. عرق روی پیشونیش. تهیونگ دستش رو پاک کرد.
جونگکوک، لرزون: «همیشه... همینطوری میشه؟»
تهیونگ چشماش خیس شد: «دکتر گفت ممکنه... ولی کنترل میشه. من هستم.»
نصف شب. جونگکوک بیدار شد. کابوس دیده بود. انبار، چاقو، خون. نفسنفس میزد.
تهیونگ بیدار شد: «باز کابوس؟»
جونگکوک سر تکون داد، لبش لرزید. تهیونگ بغلش کرد، سرش رو گذاشت روی سینهش.
تهیونگ: «گوش کن. صدای قلبم رو. اینجا امنه. تو امنی.»
جونگکوک آروم گریه کرد. تهیونگ نوازشش کرد. تا صبح بیدار موند.
صبح، جونگکوک روی سینهی تهیونگ بیدار شد. تهیونگ خواب بود، دستش دورش.
جونگکوک آروم زمزمه کرد: «...ممنون که ولم نکردی.»
تهیونگ نیمهخواب لبخند زد: «هیچوقت نمیکنم.»
جونگ کوک با لحن شیطنت آمیزی گفت «امشب با یکم فراتر از مرز هامون رفتن چطوری فقط اگر قلبم...»
تهیونگ با ذوق دستش رو برد پشت شلوار جونگ کوک «قسم میخورم حواسم هست»
صدای ناله ی جونگ کوک دقیقا بعد از چند دقیقه توی اتاق تکرار میشد
نه ناله ای که از درد باشه از لذت بود*امان از دست این زندگی*
دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)