سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
من شبیه به آن جعبه‌موسیقیِ شکسته‌ای هستم

که سال‌ها پیش، در گوشه‌ی یک انبارِ نمور و تاریک،

از کوک افتاده است.

روزی برای کسی «عزیز» بودم،

روزی دست‌های گرمی مرا کوک می‌کرد

تا برایش از رویاها بخوانم.

اما حالا…

فقط غبار است که روی تنم می‌نشیند.

من همان پیراهنِ کهنه‌ای هستم

که عطرِ محبوبش را در یک بارانِ قدیمی جا گذاشت

و حالا در چمدانی که قفلش زنگ زده،

به فراموشی سپرده شده است.

آدم‌ها همین‌اند،

تا وقتی براق و نویی، تو را پشتِ ویترینِ قلبشان می‌گذارند،

اما همین که چرخ‌دنده‌هایت کمی صدا داد،

همین که رنگِ لبخندت پرید و بویِ غم گرفتی،

مثل یک اشیاءِ بی‌مصرف،

بی‌آنکه حتی نگاهت کنند،

پرتت می‌کنند لبه‌ی جاده…

تا زیرِ پایِ عابرانِ بی‌تفاوت،

خُرد شدنت را تماشا کنند.

ما برای این دنیا

فقط تا وقتی «کار می‌کنیم» زنده هستیم؛

بعد از آن،

چیزی نیستیم جز یک مشت خاطره‌ی پوسیده

که حتی ارزشِ دور ریختن هم نداریم.