جیک : دختر خوبی؟ (فکر کردید هیونجیه؟ عمرا)
لونا با حالتی مستی : من؟!!
جیک: دختر باید ببرمت خونت
لونا : نه من خوبم...
ولی دوباره بالا اورد
جیک : ماشین من همین جاست...
لونا : تاکسی... تاکسی گرفتم...
جیک گوشی لونا رو گرفت و تاکسی رو لغو کرد
جیک : حالا بریم
و آروم به لونا کمک کرد تا سوار ماشین شه.... و خودشم سوار شد...
جیک : میبرمت خونت
لونا : ممنون
جیک ماشین رو راه انداخت و حدود بیست دقیقه طول کشید تا برسن... لونا تو راه خوابش برده بود
جیک ماشین رو جلوی در خونه ی لونا پارک کرد
جیک با لحنی آروم : لونا... لونا پاشو.... رسیدیم
لونا: نمیتونم.. آه خیلی خستم...
و دوباره چشماش رو بست...جیک از ماشین پیاده شد و در طرف لونا رو باز کرد و آروم بغلش کرد و به سمت آسانسور رفت...
جیک : لونا.. طبقه چندی؟
لونا به سختی: طبقه ی 9...
جیک شماره ی 9 رو فشار داد و آسانسور راه افتاد... رسیدند...
جیک : واحد چندی؟
لونا: 3
جیک رفت سمت در ولی....
جیک : لونا.... رمز در خونت رو هم بگو...
لونا : سال تولدم...
جیک : آها
و رمز رو وارد کرد.... و لونا رو برد توی اتاقش و آروم روی تخت گذاشتش... اما تا خواست بره برگشت سمت لونا....