سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۴۰۵/۰۶/۳۱
ستایش باریکلاححح
فردا جوری میریم شرکت که انگار نه انگار تمام بدنم رو کبود کرده...
داخل شرکت همه دخترا میرن سمت هانی
یکی شون خودش رو میچسبونه بهش و میگه
-مدیر عامل چندروز نبودید نگرانتون بودم
خب زنیکه چیکارشی نگرانی*حسادت*
هانی هم لبخندی میزنه و باهمشون گرم میگیره
حس میکنم قلبم شکسته میرم توی اتاقم که نیک و یوکی روبه روم نشستن
یوکی با نیش باز شده ای که تا گوشش باز شده میگه
-سه روز خونه مدیرعامل چطور بود
-خواب بودم همش رو...
نیک دستش رو میندازه دور یقم و رد کیس های هانی رو نشون
میده
-خواب با خانوم مدیر عامل؟؟
-خفه شووووووووووووو
صدای یکی از کارمند های شرکت باعث میشه همه بریم سمت خروجی
هانی کنار یه دختر ایستاده و دارن باهم حرف میزنن
دختره واقعا خوشگله
هانی با لحن گرمی شروع می‌کنه حرف زدن
-مدیر امور مالی از این به بعد ایشونه
نکنه بهم خیانت کردههههه؟
-خواهرم ارمیتا