سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
سوربهی
از حیدر تشکر کردم که جونم رو نجات داد و داشتم میرفتم که یدفعه دستم رو گرفت که برگشتم...
از این کارش تعجب کردم و سوالی نگاش کردم که گفت:برای اینکه جونت رو نجات دادم فقط ازم تشکر میکنی؟
گفتم:پس چیکار کنم؟
یه خورده فکر کرد و گفت:حداقل یه قهوه مهمونم کن..
گفتم:باشه
باهم رفتیم پیش خواهرام و به سمت کافه دانشگاه حرکت کردیم رفتم واسه خودم و سحر نسکافه و سونری چایی و حیدر قهوه گرفتم و اوردم...
همه تو فکر بودن که یدفعه حیدر گفت:شما با اسد و برادراش مشکلی دارین؟
سحر میخواست حرفی بزنه که از زیر میز زدم به پاش و سریع خودم گفتم:نه مشکلی نداریم...
حیدر که شک کرده بود گفت:باشه ولی من بازم یه مختصری از اونا بهتون میگم تا حداقل یه خورده بشناسیشون و نزدیکشون نشید...
منتظر بودیم تا ببینیم چی میخواد دربارشون بهمون بگه...
گفت:خوب گوش کنید و شروع کرد،اسد و برادراش پولدارترین و ثروتمندترین و جذاب ترین پسرای این شهرن هیچ کس جرئت نزدیک شدن به اونارو نداره،کسی نیست تو این شهر که اسم اونارو بشنوه و ازشون نترسه،مادر همشون یکیه ولی پدراشون نه،پدر و مادرشون مردن،خونه هاشون داخل این شهر تکه حتی اوازشون تو جاهای دیگه هم پیچیده و هر کسی که با اونا دربیوفته یا باید خیلی جسور باشه یا خیلی احمق چون به این راحتی دست از سر یه نفر برنمیدارن،اسد برادر بزرگتره خیلی مغروره و دوست دخترم کم نداره ولی یکیشون بیشتر از همه با اسد و از اون خوشش میاد اینم.....
خوشتون اومد لایک و نظر فراموش نشه