رورا رفت سمت کمدش و درش رو باز کرد... و توی اینه ای که صبح اورده بودش نگاه کرد....
رورا با خودش : چرا این همه گریه کردم..... چشم هام قرمز شد.... نکنه.... نکنه.... من واقعا بهش حس دارم!.... اوه نه... چرا پشتمه!!!!!!!
لینو پشت رورا ایستاده بود....
لینو : خوبی؟
رورا با عصبانیت : چرا اومدی؟ الان که بیشتر بهمون مشکوک میشن....
لینو : خب..
رورا : خب؟؟؟ انقدر برات بی اهمیته؟
لینو : اره نظر دیگران برام بی اهمیته.... من تو رو دوست دارم....
رورا جا خورد.... نمیتونست چی بگه...
لینو : میدونم.... تو هم خوب میدونی.... چند روز دیگه میریم توی یه خونه باهم.... هنوز زوده بخوایم بگیم ازدواج کردیم... در اون مراسم... فقط قراره برگه امضا بشه.... ما میتونیم بعدش بیشتر باهم آشناشیم....
و بعد خم شد و صورت رورا رو بوسید.... و بعد پشتش رو کرد و رفت....
(نویسنده در حال عررر زدن چون مغزش تحمل شیپ این دوتا رو نداره)
رورا لپاش سرخ شد....چند دقیقه به لینو نگاه کرد تا بره.... بعد همونجا روی زمین افتاد....
با خودش : من... منم... منم تو رو دوست دارم....