سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

YOU¹⁸

ادامه
لونا چشماش گرد شده بود و لپاش سرخ... هیونجین اهمیت نداد و برای چند ثانیه همونطوری موندن تا...

لیزا: پاشید.... الان وقتش نیست
هیونجین سریع بلند شد و دست لونا رو گرفت و بلندش کرد....
سونگهو : آفرین که انقدر همو دوست دارید ولی الان وقتش نیست...
لونا : چرا این همه اتفاق افتاد... شما دقیقا کی هستید؟؟
یونجون : نگفتی بهش؟ نکنه نمیدونه؟
هیونجین: نه نگفتم
لیزا : پس چجور باهمین؟
لونا : یه لحظه.. چیو؟
یونجون : خب من میگم .... ما بزرگترین مافیای کره ایم...
همون موقع در باز شد... و باز هم گلوله پرتاپ میشد..هیونجین سریع دست لونا رو گرفت و برد داخل انباری زیر پله... اونجا تنگ بود.. برای همین بهم چسبیده بودن....

بادیگارد ها داشتن محافظت میکردن و بقیه هم قایم شده بودند....

سونگهو : تو با این کارات... قانون هامونو زیر پا گذاشتی..
میلن : برام مهم نیست... من هیونجین رو میخوام
هیونجین دیگه صبر نداشت : بسه غیر از کشتنمون و ازدواج با من چی میخوای؟؟
میلن : آه خستم کردید... نکنه میخواید این اتفاق جهانی شه... میخواین جلسه بعد از سال ها برگزار شه؟؟
یونجون : برو ما فقط با برادرت حرف میزنیم...
میلن: ... میرم.... ولی دفعه ی بعد با هیونجین میرم....