مینهو، فلیکس رو بغل کرد و به طبقه بالا برد. مامانش به آمبولانس زنگ زد و یه ربع بعد پزشک اورژانس داشت برای پسر کوچولوش سرم میزد. پیدا کردن رگ دست فلیکس غیرممکن شده بود و برای همین وقتی بالاخره پزشک تونست سرم رو بزنه، کلی کبودی روی دست پسر کوچکتر به جا گذاشته بود. تشخیص پزشک ضعف بدن در اثر استرس، کمخوابی و گرسنگی طولانی مدت بود. همین باعث شد خانم لی به آشپزخونه برگرده تا علاوه بر پیتزای نیمهکاره مینهو، برای فلیکس چندتا از غذاهای مورد علاقهاش رو درست کنه حتی اگر قرار بود از هر کدوم فقط یه قاشق بخوره. آقای لی به کمک همسرش رفت و همزمان اخبار رو روشن گذاشت تا اگر خبری از هواپیمای مفقودی پیدا کرد، سریع مطلع بشن. مینهو اما توی اتاق موند. دست فلیکس رو توی دستش گرفته بود و به چهره معصوم کمجونش زل زد.
· بمیرم برات بچه
و قطره اشک سمجی بالاخره از روی گونهاش به پایین غلتید. نگرانیش برای هیونجین و نگرانیش برای فلیکس مثل سیل داشت همه وجودش رو غرق میکرد. تلفن شکسته فلیکس رو برداشت و جواب تماس سونگمین رو داد. ازش خواهش کرد بیاد پیش فلیکس بمونه. بعد خم شد. آروم پیشونی برادرش رو بوسید و از اتاق بیرون رفت. دم در به مامان باباش گفت که میره فرودگاه تا از نزدیک پیگیری کنه. خانم لی پسرش ... در حیاط همراهی کرد.
پست بعدی...