سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
خونه همیشه ساکته.
نه صدای خنده‌ای، نه صدای تلویزیونی که بی‌هدف روشن باشه.
فقط صدای قدم‌های خودش که روی سرامیک می‌پیچه و برمی‌گرده توی گوشش.
چراغ هارو که روشن می‌کنه، سایه‌ها بزرگ‌تر از خودشن.
دیوارها نزدیک‌تر از همیشه‌ان.
و شب‌ها طولانی‌تر از هر چیزی که بشه تحملش کرد.
اون پسر، سال‌ها توی یه خونه‌ی پر از وسایل زندگی کرده…
اما بی‌هیچ آدمی که واقعاً «باشه».
تا اینکه یه روز، یه نفر اومد.
نه با سر و صدا، نه با ادعا.
آروم. ساده. مثل یه نفس عمیق بعد از خستگی.
اون رفیق، وقتی کنارشه، خونه دیگه خالی نیست.
دیگه سقف، فقط یه تیکه گچ و سیمان نیست.
اون حس می‌کنه
رفیقش سقف خونشه—
همونی که وقتی بارون میاد، نمی‌ذاره خیس بشه.
وقتی دنیا سنگینه، نمی‌ذاره خراب شه رو سرش.
وقتی تاریکه، حتی بدون چراغ، یه نور آروم داره.
حالا هنوز هم بعضی شب‌ها ساکته.
اما دیگه تنها نیست.
چون می‌دونه حتی اگه همه‌چیز بریزه،
تا وقتی اون رفیق هست…
خونه سر جاشه.