لارا: دخترم
مارک: دختر نازم پاشو التماست میکنم(با گریه)
لارا: زنگ بزن آمبولانس
میرا: بابایی چیشده؟
لارا: گمشو چشمات نبینه تورو همه چیز بخاطرتوعه(با گریه)
مارک: آروم باش
لارا: به من نگو آروم باش
چند دقیقه گذشت آمبولانس رسید لارا و مارک داشتن گریه میکردن مارک به آدماش گفته بود میرا رو ببرن خونه
بعد ۲۷ دقیقه:
لارا: حال دخترم چطوره؟
دکتر: به دلیل شوکی که بهش وارد شده از هوش رفته ولی خوشبختانه با ی سرم حالش خوب میشه ولی امروز باید اینجا باشه تا معاینه ی دقیق بشه
لارا: ممنون
مارک: میتونیم ببینیمش؟
دکتر: نه هنوز به هوش نیومده وقتی به هوش اومد پرستار ها اطلاع میدن
مارک: دخترم من قول میدم برات جبران کنم(با گریه و حس پشیمانی)
لارا: تو چیو میخوای جبران کنی هان تو چطور بابایی بودی از اول خواهرت و بچه ی خواهرت برات مهم بود نه خانواده ی خودت تو نمیتونی جبران کنی تو هنوزم همونی
مارک: ببخش منو توروخدا منو ببخش قول میدم دخترم دوباره آسیب نبینه و تو هم خوشبخت شی
لارا: من خوشبخت شم؟ ببین قول میدم کلارا رو از اون مدرسه بردارم و دیگه سر راهتم سبز نشم فقط قول بده میرا و تو از دخترم دوری کنین
مارک: نه اجازه نمیدم اون دختر هردوتامونه تو هم زن منی
لارا: الان یادت افتاد ی بچه ی واقعی از خون خودت داری الان یادت افتاد من زنتم
حراست: داد نزنین
مارک: ببخشید
لارا: ببین توقراره همیشه میرارو بیشتر دوست داشته باشی
مارک: بذار بیدار شه حرف بزنیم
لارا: باشه
بعد ۲ ساعت :
پرستار: خانواده ی کلارا مارس
لارا و مارک : بله
پرستار: دخترتون بیدار شد
لارا زود رفت پیشش کلارا هنوز کاملا به خودش نیومده بود
کلارا: دوتاتون برین (بیحال)
لارا: دخترم نکن اینطوری
کلارا: مامان میدونی چقدر درد داره که بابات بچه ی خودشو دوست نداره ولی بچه ی یکی دیگرو دوست داره
مارک: دخترم منو ببخش قول میدم جبران کنم
کلارا: آقای مارس لطفا دیگه مزاحمم نشو برو به زندگیت برس و مامانم رو طلاق بده
مارک: امکان نداره . لارا بیا بیرون
لارا: باشه
مارک: تو دخترم می یاین خونمون زندگی میکنین
لارا: بیایم که اون بچه دخترم رو بکشه یا توسط تو دوباره سختی بکشیم
مارک: باید بیاین وگرنه حضانت بچه رو میگیرم
لارا: تو رویا هات
مارک: بخاطر تو اینطوری شد امروز میتونم درخواست طلاق بدمو شکایت کنم ازت و بچمون رو بگیرم تصمیم با خودته
لارا: تو ی عوضی ای