مارک: دخترم آروم باش بگو چیشده (درحالی که گریه ی خودشو به زور نگه میداره)
کلارا: اون عوضی به مامانم شلیک کرد (باگریه)
مارک: باشه دیگه نگو بیا بغلم
کلارا مارک رو محکم بغل میکنه
کلارا: من میرم اون عوضی رو پاره کنم(با گریه و اعصبانی)
مارک: آروم باش هنوز بذار مامان بیرون بیاد بعد
مارک خودش میخواست اونو پاره کنه ولی میدونست هنوز باید اروم باشه دلش درد میکرد با خودش فکر میکرد بعد پنج سال پیداش کردم و دوباره دارم از دستش میدم
کلارا: بابا قول میدی مامان زنده میمونه
مارک: قول میدم
مارک وقتی این رو حرف رو گفت درواقع دروغ گفت نمیخواست کلارا بیشتر گریه کنه جلوی چشمش هم دخترش هم عشق زندگیش آسیب دیدن دلش میخواست اون زنده بمونه همون لحظه پرستار با عجله اومد بیرون
مارک: حال زنم چطوره ؟
پرستار: خیلی خون از دست داده و از خون اون تو بانک خون بیمارستان نمونده باید خون پیدا کنیم یا یکی خونشو بده
مارک: چی نه نمیتونه این بشه
کلارا: ما..مانن
پرستار: هرچه سریعتر باید پیدا کنیم
مارک: باشه
کلارا: ادم هارو بیار
مارک: برو اون خونو پیدا کن هرکی داد بهش پاداش خوبی میدم
دستیار: چشم
مارک و کلارا وسط بیمارستان داد میزنن و به ادم هاشون دستور میدن
ادم ها: رئیس دوم
کلارا: هرکی اون خونو برام نیاره هفت نسلشو قتل عام میکنم
ادم ها : بله
مارک: دخترم پیدا میکنیم
کلارا: امیدوارم
بعد ۳۰ دقیقه دستیار مارک پیدا کرد و اورد
مارک: پرستار!!!
پرستار: پیدا شد؟
مارک: اره
پرستار: درست به موقع
کلارا: ممنون
مارک: دستیار قراره بهت ۵ برابر حقوقت رو بدم
دستیار: ممنون ولی لازم نیست
مارک: چرا لازمه
هپون لحظه ادم های کلارا میان و دستشون خالی
ادم ها: ببخشید ما پیدا نکردیم
کلارا: شما به چه دردی میخورین هان (اعصبانی)
ادم ها: رئیس مارو ببخشین
کلارا: این ماه حقوق نمیگیرین ولی اگه دفعه ی بعد تکرار شه واقعا هفت نسلتون دیگه نیست
ادم ها: چشم رئیس
کلارا: برین
ادم ها : چشم
مارک : دخترم اروم باش
کلارا: نمیتونم
مارک : ببین منم نمیتونم ولی باید اروم باشیم
کلارا: دختر عزیزت کجاست ؟
مارک: تو عزیزترین من بعد از مامانتی
کلارا: راست میگی؟
مارک:چرا باید دروغ بگم
کلارا: بابایی
مارک: خفم نکن
کلارا: بذار یکمم بغلت کنم
مارک: باشه
همون لحظه پرستار میاد
پرستار: آقای مارس
مارک: بله
کلارا: حال مامانم چطوره؟