بهترین چیزهای زندگی بهسادگی به دست نمیان
از اینکه دستوپام رو به کار بگیرم و خاکی شم نمیترسم
آستینهام رو بالا میزنم
ابرها میگذرند و گلهای رز نمایان میشون
تنها منتظرِ پایانِ ماجرا میمونم
دیروز و پشت سر میذارم و با اون وداع میکنم
اشکهام و پاک میکنم
سرم رو با افتخار بالا میگیرم
با خودم همراه میشم
به ساعت نگاه میکنم
آره، وقتش رسیده
بالهام رو باز میکنم و پرواز میکنم
همراهم باش
میدونی که دیگه هیچ احساسی باقی نمونده
هر لحظه از زندگی، منو دقیقاً به همونجایی میبره که باید باشم
دیگه احساسی در کار نیست
میتونی بیای و بمونی در قلمروِ خاطرات☆