«دیگه بوی نور نمیدی… بوی اون ستاره هایی رو که میگفتی توی شبای بیخوابی از آسمون چیدی. یادت رفته؟ حالا فقط بوی خاک سرد زمین رو میدی. بوی سقوط.»
سکوتِ سنگینی بینشون نشست مثل غباری که روی بال های شکسته میشینه. صدایِ اون یکی لرزون اما با یه سردیِ مطلق جواب داد:
«آسمون برایِ من زیادی بلند بود. جاذبه بی رحم تر از اون چیزیه که تویِ قصه ها میگن؛ وقتی در مقابلش تسلیم بشی دیگه نمیپرسه که دلت میخواد دوباره پرواز کنی یا نه فقط میکشتت!»
دستش رو دراز کرد انگار میخواست چیزی رو تو هوا بگیره که دیگه وجود نداشت.
«انتظار مثل نوشیدن جامیه که لبه اش آغشته به زهره؛ هر چقدر بیشتر منتظر بمونی این سم آرومتر و عمیق تر توی رگ هات نفوذ میکنه. اول بی حست میکنه بعد بیناییت رو میگیره و در آخر… تو رو به یه مجسمه ی یخیِ بی روح تبدیل میکنه که فقط میتونه نگاه کنه.
من هزار بار برات مردم عزیزکرده… نه وقتی که از اون بالا پرت شدم بلکه اون وقتایی که لبه ی پرتگاه ایستادم و تو نیومدی که دستم رو بگیری.»
چشم هاش رو بست و با زمزمه ای که انگار از تهِ یه دره ی عمیق میومد ادامه داد:
«حالا دیگه مهم نیست بویِ چی رو میدم. مهم اینه که تو هنوز بویِ همون بهشتی رو میدی که من دیگه هیچوقت اجازهی ورود بهش رو ندارم.»
رایــان | ســتاره سـقـوط کــرده
════════════════