یوسف تو را دید و یعقوب کور شد موی پسر سیه و چشم پدر   سفید  شد یوسف سرگرم تو شد یعقوب یک عمر سردرگم عاقبت تو را در خود یافت و بینا گشت وانگه روان سوی فرزند شد زلیخا چهره  یوسف دید  و گل در رخش شکفت یوسف روی تو را دید  و زلیخا پیر شد موسی در  شبی  بی خود از خود  و در تور تو افتاد چشم باز کرد در بند تو بود  کلیم الله گشت عیسی  که  مطلوب  تو شد در عشق تو  مصلوبش کردند  نوح  چون عاشق تو شد دریاطوفان به پا کرد محمد ذکر تو کفت آوازه اش تا ثریا رفت سلیمان نام تو را صدا زد قوم جن در پیش پایش تعظیم کرد ایوب به غمزه ای یک عمر صبور شد داود وصف تو شنید اوایش رامشگر شد ای که عارفان در طلبت عاشقان در وصفت عاقلان در جستجویت مستان مست جمالت شاعران غزلسرایت نقاشان مبهوت زیباییت درویشان در سجودت تو همان نقاش  زیبای جهانی   تو همان خالق آواز هزاران توهمان خالق نفس های پروانگان در پشت پیله های عدم تو همان خالق هر فصلی تو همان قادر مطلق تو همان زیبای مطلق من تو را دیده ام انگار گاهی در  نقش و نگار ظریف بال پروانه ای گاهی در چمنزاری که هم رقص بادی مجنون شد یا که در دستان پینه بسته کشاورزی مهربان حتی در میان گیسوان خوش تاب دخترکی بازیگوش گاهی در نقاشی  فرش چیان یا در میان حزن شعر ابتهاج یا در نگاه پر معنای شاملو به آیدا حتی در کلافگی دنیای عجیب صادق هدایت من تو را دیده ام باور کن باور کن من تو را شنیده ام گاهی در صدای موجی دیوانه گاهی در سکوت کویر گاهی در خنده پدر گاهی در آواز شجریان گاهی در صدای تار شهناز و یاحقی من تورا  بوییده ام گاهی در کنار باغ کوچکی که باغبانش هر روز صبح  سیب می دهد به آدم ها گاهی در میان بوی نانی که مادر بزرگ می پخت گاهی در میان بوی نعنای باغچه همسایه گاهی که چقدر من دوستت دارم دلنوشت تورج توجی اجرا تورج توجی